» آخرین عناوین :


نظرسنجی

آرشیو
عضویت در خبرنامه
چاپ دانلود ارسال

حکایت خواندنی " حاجی بابا سنگ تراش "

۲۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۹:۲۱:۳۵ کد مطلب: 13756

وقتی من نوجوانی بودم استاد حاجی بابا کمی بیش از پنجاه سال سن داشت .او فرزند ارشد استاد زین العابدین (اُس زیلا) بود. مأمورثبت سجلات زمان رضا شاه نام خانوادگی «حداد» را برای نام فامیل اس زیلا برگزیده بود .

به گزارش خبرنگار سروستان ما، استاد اکرم مومنی، در کنکاشی شیرین به بررسی یکی از هنرمندان سنگ تراش سروستانی پرداخته و از وی به عنوان هنرمندی صبور، پر حوصله و ماهر یاد کرده است.

استاد مومنی می نویسد؛ آنقدر آرام بود که گویی زمان ثابت است ،  زمین نمی چرخد و قراراست حالا حالاها روی فرش خالق ، ناظر عرش باشد .تنها چیزی که در وجودش یافت نمی شد عجله و شتاب بود .

آنچنان راه می رفت که حوصله لاک پشت را سر می برد . در میان کلامش میان کلمات چنان فاصله می انداخت که مخاطب به خمیازه می افتاد . جثه ای کمتر از پنجاه کیلو داشت . اسکلت وساختار بدنی اش انسان را بیاد  «مهاتما گاندی »رهبر فقید هندوستان می انداخت .

وقتی من نوجوانی بودم استاد حاجی بابا  کمی بیش از پنجاه سال سن داشت .او فرزند ارشد استاد زین العابدین (اُس زیلا) بود. مأمورثبت سجلات زمان رضا شاه نام خانوادگی «حداد» را برای نام فامیل اس زیلا برگزیده بود .

حداد کلمه ای عربی و به معنای «آهنگر» است .این نام فامیلی بی مناسبت نبود ، زیرا اُس زیلا علاوه بر این که خود آهنگر بود پدرش «حاجی» که مهاجری از منطقه داریون به سروستان بود نیز آهنگر بوده است.

با این وصف پدر و پدر بزرگ استاد حاجی بابا هردو آهنگر بودند . وی  پیشه  سنگ تراشی را پیش کرده ولی در اصل  آهنگر بود .

دو برادر کوچکتر از او (مشهدی مراد و عباسعلی )  نیزهمیشه  آهنگر بودند . همسر مشهدی مراد از محله شیخ یوسف و همسر عباسعلی از محله ابراهیم خانی بود . به همین خاطر  مشهدی مراد در محله شیخ یوسف مغازه آهنگری داشت وعباسعلی در محله ابراهیم خانی .

یکی از کارهای روزانه این دو برادر نعل کردن اسب و قاطر بود که دیدنش خالی از لطف نبود . همسر حاجی بابا شیرازی بود ولی او ساکن محله پدری (هفتو) بود .

وی در منزل آهنگری و در بیرون از منزل (اغلب در کوه ) سنگ تراشی می کرد .نام «اولاد زیلا » در عرف قدیم محل ، مترادف صبر و حوصله ، آرامی وتأخیر بود .وصفات بارز شخصیتی آنها صداقت، درستکاری، پایبندی به مسائل شرعی وقناعت بود .

استاد حاجی بابا علیرغم جثه بسیار نحیف و استخوانی به چندین هنر آراسته بود از جمله ؛ شکسته بندی ، سنگ تراشی ،خطاطی و سنگ قبر نویسی به دو گونه نقش برجسته و تو خالی ،نجاری  و آهنگری  .

این استاد هنرمند هر روز صبح با دو یا سه تیشه مخصوص حجاری (نوک تیشه ها به شکل شانه و دندانه دندانه بود )  یک یا دو پتک و یک عدد  دیلم فولادی در کوهپایه سنگ برون (شمال سروستان ) مشغول ساخت  جوغن (هاون سنگی) ،تهیه  سنگ قبر، نوشتن و حکاکی برآن و یا کندن و تراشیدن سنگ شده تا غروب کار می کرد . چهل و پنج کیلو وزن و کندن کوه !!! 

بی حساب نیست که شیخ اجل ، سعدی درخلال  بیان داستانی در گلستان می فرماید :

ای که شخص منت حقیر نمود                      تا درشتی هنر نپنداری

اسب  لاغر  میان  بکار  آید                     روز میدان ،نه گاو پرواری

حاجی بابا پس از اتمام کار روزانه  با دوچرخه به خانه برمی گشت و تا پاسی از شب را در منزل  به آهنگری وگاهی شکسته بندی می پرداخت .هنوز سنگ قبرهای ساخته و نوشته شده بدست این استاد هنرمند در قبرستانهای قدیم سروستان نظیر حسن آباد و تزنگ و هفتو موجود است .

متن برخی از سنگ نبشته ها به زبان عربی است .سنگ قبرهایی که به صورت نقش برجسته کنده کاری شده است بیانگر دقت و ظرافت کار این استاد سنگ تراش است.

اگریک جوغن قدیمی در سروستان ، که عمده آنها  کار استاد حاجی بابا بود  را بدقت ملاحظه کنید به استقامت ، هنرمندی و ظرافت کار وی پی خواهید برد . چنانکه ذکر شد وی به شرعیات بسیار پایبند بود و نمازهایش را حتی الامکان در مسجد بجای می آورد .  وی یک جلد  قرآن در قطع بزرگ داشت  که دو یا سه برابر قرآن های معمولی بود .

شبهای ماه مبارک رمضان آنرا با خود به مسجد می آورد و آیات آن را با حوصله و کلمه به  کلمه می خواند  . در ایام بچگی در یکی از شبهای ماه مبارک من روبروی  حاجی بابا نشسته بودم نا خوداگاه بچگی کرده وبا صدای نسبتا بلند خندیدم .

چندین بچه نیزبعد از من به  خنده افتادند . خنده من از آرامی و تعلل او دردعا  خواندن  بود .استاد حاجی بابا از بی ادبی من ناراحت شده  از مسجد قهر کرد  و چندین شب به مسجد نیامد. مدتها از خجالت ، خودم را از او پنهان می کردم .هر سال، صبح روز عید قربان پدرم یک کارد را در تکه پارچه ای می پیچید و به من می داد تا آن را نزد حاجی بابا ببرم و او بر کارد دعا بخواند.

این کارد جهت ذبح گوسفند قربانی بود  . استاد رو به قبله می نشست وضمن اینکه  دعایی را زیر لب زمزمه می کرد بر کارد فوت می کرد . سپس دسته آن کارد را بدست من می داد و تأکید می کرد که مبادا دستت به تیغه کارد برخورد کند که دعا باطل می شود .

من هم گویی که آیینه و شمعدان بلور بر سر دارم با ترس و احتیاط کامل به خانه می آمدم و کارد را تحویل می دادم .در آن محله تنها او بود که بر کارد، جهت ذبح گوسفند  و خروس قربانی، دعا می خواند .

هنگام شکسته بندی نیز عملکرد او دیدنی بود .وقتی که دست و پای کسی در می رفت و یا می شکست ،بدون گرفتن نوبت و حق ویزیت به منزل او می رفتند .او نیز با حوصله و تأخیر به همسرش می گفت تا طاسی آب را گرم کند و با یک حوله بدست او بدهد. مرحوم مادر ابراهیم (همسر استاد ) نیز همچون شوهرش بسیار با حوصله و مهربان  بود و همیشه در منزل مقداری «آزارچوغ و قره ی محک»  نگه می داشت تا در چنین هنگامی شخص مصدوم جهت تهیه آن  به دردسر نیافتد . سپس استاد با دو انگشت سبابه و شست با مهارت خاصی استخوانها را جفت و جور کرده سر جای خود قرار می داد.

مرحوم حاجی بابا هیچ اجرتی را بابت این کار از کسی دریافت نمی کرد .ضمن این که همیشه در اثنای کار داستانی را تعریف میکرد که لذت شنیدنش از دیدن یک فیلم سینمایی بیشتر بود .

او ضمن طرح داستان و شخصیت پردازی زیبا ، غلو و مبالغه را چاشنی کار می کرد  و داستان را آن چنان جذاب بیان می کرد که فرد مصدوم شکستگی و دررفتگی را از یاد می برد .روانش شاد .

 

انتهای پیام/س




نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما: